آسمانی باش

سیاه کوچکم بخوان!

سلام به تمام دوستای گلم.....
 


چه طورین ؟؟؟؟ حالتون خوبه؟؟؟؟؟

امروز براتون یه شعر ناز از عرفان نظر آهاری آوردم.....

امیدوارم خوشتون بیاد....


پس برای خوندن شعر برین به ادامه ی مطلب.....ممنون



سلامی دوباره .... به شما دوستداران عرفان نظر آهاری.....خوش اومدین....


برف ها
کم کم آب می شود
شب
ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی
رفته رفته توی راه
مستجاب می شود




خب دیگه بریم سراغ شعرمون.....


سیاه کوچکم
بخوان!

کلاغ لکه ای بود بر دامن آسمان و
وصله ای ناجور بر لباس هستی.صدای
ناهموار و ناموزونش،خراشی بود
بر صورت احساس.با صدایش نه
گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی
می نشست.
صدایش اعتراضی بود که در گوش

زمین می پیچید.
کلاغ خودش را دوست نداشت.بودنش
را هم.کلاغ از کائنات گله داشت.
کلاغ فکر می کرد در دایره ی قسمت
نازیبایی تنها سهم اوست.کلاغ غمگین
بود و با خودش گفت:«کاش خداوند این
لکه ی زشت را از هستی می زدود.»پس
بال هایش را بست و دیگر آواز نخواند.
خدا گفت:«عزیز من!صدایت ترنمی
است که هر گوشی شنوای آن نیست.
اما فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند.
سیاه کوچکم!بخوان فرشته ها منتظرند.»
ولی کلاغ هیچ نگفت.
خدا گفت:«تو سیاهی.سیاه چونان
مرکب که زیبایی را از آن می نویسند.و
زیبایی ات را بنویس.اگر تو نباشی.آبی
من چیزی کم خواهد داشت.خودت را
از آسمانم دریغ نکن.»
وکلاغ باز خاموش بود.
خدا گفت:«بخوان،برای من بخوان،
این منم که دوستت دارم.سیاهی ات را و
خواندنت را.»
و کلاغ خواند.این بار عاشقانه ترین
آوازش را.
خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد. 



خیلی قشنگ بود ....



از همتون ممنونم که خوندین امید وارم خوشتون اومده
باشه ...


والبته یه چیزی فراموش نشه...


مرسی.....


خب تا یه پست دیگه همتونو
به خدای مهربون میسپارم...


   + یلدا ; ٥:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٢٥
comment نظرات ()