آسمانی باش

 

مادرم..............

گیسوهای پریشانم را باد با خود به هر کجا که می خواهد می برد.

 من دیگر نمی دانم به کدامین نسیم بسپارمشان

مادرم....دستانم در انتهای انگشتانم تا فرسنگها جز تهی بودن چیزی را حس


نمی کند. 

مادر میدانی گذران زندگیم را چه سخت تحمل میکنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 در انتهای آن دیوار دستی نوازش کنان مرا سقوط میدهد.

 ومیشکنم وقتی بلندای آن دیوار به بلندای افق نگاهم باشد.

مادر....... 

 از مهر بی انتهایت داستانها سراییدم.


چه میدانند آنها که در اوج احساس من "مادری در گور خفته است"

چه می دانند که من خاطراتم را با او به هر چه خاک خاکستری است سپرده 

ام.

 دل نوشته ای از مادر مهر بانم.بغل

   + یلدا ; ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢۸
comment نظرات ()